تبليغاتX
کافـــــــــــه 1916





































کافـــــــــــه 1916

ولنتاینت آشفته باد ای کافه چی

که مدام در پی قهوه های قلب شکل می دوی

و باید روی تمام آینه ها با رژ لبی قرمز I love you  بنویسی

مجبورت می کنند از آن دامن کوتاه مشکی دست برداری

و یک روز هم که شده چیزی قرمز رنگ بر تن کنی

و قرمز ترین رژ لب دنیا را بر لب هایت بمالی

در پی قهوه ها، آب میوه ها و کیک ها و شیرینی های قلب شکل

که از این سو تا آن سوی کافه می دوی

خار گل های رز ریخته بر کف کافه را با پاشنه ی لعنتی ات میشکانی

و آن خار های پرتاب شده به اطراف را در چشم مشتریان همشگی کافه فرو میکنی

و آنها را از دیدن کافه چی در آن هیبت قرمز بی نصیب می کنی

خبر رسیده که امروز باید در تمام کافه های شهر شراب قرمز سرو شود

و با کوبیدن هر بطری شرابت در سر مشتری ها

جلوه ای قرمز رنگ از خون و شراب به آنها هدیه می کنی

و تویی که از دیدن آن همه قلب های هنوز تپنده ی به ارمغان آورده شذه برایت

که درست از وسط سینه ی مشتریان بیرون کشیده شده،

برکف کافه بالا می آوری

نمیدانی این مایع قرمز برون ریخته برکف کافه

خون می باشد یا ژله ی فاسد خورده شده ی دیروز

چه فرق میکند

مهم آن است که امروز تو ولنتاین تمام مشتری های کافه هستی

هرچند که از شنیدن شعار Happy Valentine day خسته شده باشی

 

پ.ن ولنتاین را به تمام خوانندگان این وبلاگ تسلیت عرض میکنم

اگــــــنس سیــسیــلیا |13:5 |سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390

 

 ورود پيروزمندانه عيسي به اورشليم:  او بر الاغي سوار است و كره الاغ نيز همراه آنهاست (عهد جديد، انجيل متي، باب 21)

 

خاصیت الاغ در زندگی من گاه برابری می کند با ارزش هایی که باید باشند و بدلیل ارزش ناباوری تحت تاثیر شرایط زندگی ام،نیستند. من و یک کره الاغ سپیدموی و نارگیل  کنارم و اگنسی که افسار چرمین یک الاغ خاکستری را گرفته و آناخاتونی که یک دستش روی کره است و دست دیگر روی الاغ ،پشت ساختمان کافه ایستاده ایم و به مشتری هایی می نگریم که داخل کافه می روند و اگنس کافه چی آن ها را کافه داری می کند و من برایشان پیانو می زنم و در سکوی چوبین تازه نصب شده جلوی پیش خوان نارگیل برایشان داستانک پری شاخ دار بنفش می خواند و آنا خاتون هم در آشپز خانه است هم با سیگار ایزی در دستش گاه می نشیند و رمانش را می نویسد  .... اما ... اما این پشت ما ۴ تا ایستاده ایم و با این الاغ خاکستری و کره الاغ سپید موی به کافه و مشتری ها و خودمان می نگریم ... داخل کافه زندگی با همه ی خوبی و بدی هایش در جریان است ... و ما هم نقش کافه نشینان و کافه داران را بازی می کنیم و مشتری ها خوب یا بد به کافه آمدند و قهوه می خورند و بحث می کنند و وقت می گذرانند ... جنگ جهانی اول در میانه است اما این جا در کافه ۱۹۱۶ همه چی آرام است ... و این پشت ما ۴ تا ایستاده ایم و با این الاغ خاکستری و کره الاغ سپید موی به کافه و مشتری ها و خودمان می نگریم ... 

سامی ها با الاغ عجین بودند اما هندو اروپایی ها کم تر ... هندو اروپایی ها تاریخ را مدور می دانستند و زندگی را نبرد خیر و شر که انسان بایست از تناسخ نجات یابد و به آرامش ابدی برسد ... سامی ها اما تاریخ را خطی می دانستند و برای هر چیز پایانی ...  و هدف نجات از ناآرامی و گناه بود ...الاغ در سامی ها زیاد بود با محمد و عیسی و موسی و ... الاغ آرامش بود ... بری از آلودگی ... الاغ چشم های معصوم و مظلومی دارد ... الاغ خوب است ... .

۲ آدم در پشت ساختمان ایستاده اند و ۴ الاغ رنگارنگ به کافه می روند و کافه ناگهان آرام می شود ... همه،الاغ ها را می نگرند و الاغ ها،همه را ... بعد الاغ ها بیرون می آیند و پیش ۲ آدم می روند ... همه چیز هم چنان آرام است ...

من و یک کره الاغ سپیدموی و نارگیل  کنارم و اگنسی که افسار چرمین یک الاغ خاکستری را گرفته و آناخاتونی که یک دستش روی کره است و دست دیگر روی الاغ ،پشت ساختمان کافه ایستاده ایم و به مشتری هایی می نگریم که داخل کافه می روند و اگنس کافه چی آن ها را کافه داری می کند و من برایشان پیانو می زنم و در سکوی چوبین تازه نصب شده جلوی پیش خوان نارگیل برایشان داستانک پری شاخ دار بنفش می خواند و آنا خاتون هم در آشپز خانه است هم با سیگار ایزی مشکی در دستش گاه می نشیند و رمانش را می نویسد .

نهفــــــت |14:48 |یکشنبه نهم بهمن 1390

نوشته ی زیر از متن اهنگی که در انتهای این مطلب آمده، الهام گرفته شده است. متن و ترجمه ترانه را می توانید در ادامه ی مطلب ملاحظه بفرمایید.

 

 

یک روز دیگر هم در کافه تمام شد

و مشتری های همیشگیِ روی صندلی میخکوب شده با آن نگاه های شیفته تلسکوپ ای شان که مدام مرا در اطراف کافه

 تعقیب می کردند با صندلی شان بیرون انداخته شدند

نگران کافه ی بی صندلی نیستم چون فردا صندلی ها با مشتری های میخکوب شده رویشان باز خواهند گشت.

آخرین مشتری ام مثل همیشه و آخرین قهوه روز را می خورم.

رو زمین جلوی آینه قدی نشسته ام

چون صندلی دیگری نمانده است.

چند بار سعی کردم صندلی های بیشتری از مغازه ی بغلی بدزدم ولی چاره ساز نبود

آخر صندلی فروشی بغلی، صندلی تمام کرد و من تنها مشتری زیاد کردم

و باز آخرین مشتری بی صندلی ماند

در کافه را که می بندم سوار اتوبوس بین سیاره ای میشوم

یک بلیط برای زحل می گیرم

یک سفینه کوچک اجاره ای در مدار زحل دارم

روی یکی از آن حلقه های گرد و غبار

برای همین هر روز مجبورم سفینه تکانی کنم.

سوار که می شوم اتوبوس راه می افتد و ناگهان سرو ته می شود.

 افکار مسافران به صندلی میخکوب شده روی سقف ( در حال حاضر کف) اتوبوس پخش می شود.

همه جور فکری آن وسط ریخته است. تصوری، نوشتاری، ویدئویی و همگی جاندار!

فکر های خودم را می بینم که به هم چشمک می زنند چشمک که نمی شود گفت

مدام برای خودشان روشن و خاموش می شوند.

یکی شان تصویر یک کفشه پاشنه بلند فرانسوی است. فرانسه اسم یک مغازه کفاشی در سیارک 1916 در همان سیارکِ کافه

 است.

پاشنه کفش بلند و نوک تیز است.هرچه به تصویر نگاه میکنم پاشنه ی کفش درون عکس بیشتر و بیشتر کش می آید تا به انتهای

 اتوبوس می رسد و انگار بدش نمی آید آن پاشنه ی نوک تیزش را توی چشم راننده فرو کند.

راننده داد می زند مسافران حواسشان به افکارشان باشد تا دردسرساز نشوند

ناگهان تصویر کوچک و کوچک تر می شود و کنار یک فکر با لب های قرمز می چپد و زل می زند به لب ها.

به ایستگاه میرسم و هنگام پیاده شدن کمک راننده افکارم را به دستم می دهد. آنها را سر جایشان می گذارم

تا سفینه راه پر گرد و غباری مانده است.

ماسک ضد شیمیایی را می زنم و تا خود سفینه پرواز میکنم.

می پرم توی سفینه و در را قفل میکنم.

یک سفینه ی نیم متر در نیم متر با یک پنجره

بی هیچ حوصله ای در تختخواب عمودی می پرم

و با آرزوی دیدن خواب های زمینی در یک تختخواب فضایی به خواب می روم.

 

Rue des etoiles- Gregoire

 


ادامه مطلب
اگــــــنس سیــسیــلیا |13:17 |شنبه هفدهم دی 1390

 

در سراشیبی ملایمی رکاب می زنم. چراغ های نارنجی خیابان از کنارم رد می شوند. درخت ها هم. نسیم خنکی توی یقه و موهایم می خزد. زیر بغلم را که رطوبت عرق دارد قلقلک می دهد. دلم می خواست نشانت بدهم چطور رکاب می زنم. چطور از کنار همه چیز می گذرم.چطور تصاویر کش می آیند و صداها یک هو ناپدید می شوند.این جا چقدر شبیه سراشیبی ملایم باغ ملی ست. چقدر بوی شب بو می آید. چقدر هوس داشتم توی این خیابان ها رکاب بزنم، موهایم را روی شانه هایم بریزم و به اطلسی ها و شمشادها بگویم می توانم زیبا شوم. می توانم بی خیال توی بنگله ها چرخ بزنم. لین ها را رکاب می زنم و بوی گاز را عین عطری عزیز توی ریه ها می کشم.

     از فلکه ی نفتون رد می شوم. دلم می خواهد آن جا بارانی باشد. یک جوری که آب توی خیابان راه بگیرد. یک جوری که موش آب کشیده شوم. ذوق کنم و زن های چادری زیر لب فحشم بدهند. فلکه را دور می زنم. قطرات باران پی در پی و سیل آسا روی صورتم شتک می زنند. باران بنرهای تبلیغاتی را خیس می کند تا باد در فرصتی مناسب جرشان دهد. تندتر رکاب می زنم. دستم را به شمشادهای وسط بلوار می کشم. دلم برای تو می سوزد که این جا نیستی. خوشی دارد پوستم را پاره می کند. نه فشارم بالا رفته ست نه سینوس هایم تیر می کشند نه احساس خفگی دارم. نه از بچه دار نشدن مان نگرانم. هیچ وقت بهتر از الان نبوده ام.

     باران گرده ام را سوزن سوزن می کند. یاد سهراب سپهری می افتم. جایی گفته بود هر وقت باران می آید می رود زیر باران. خم می شود و پیراهنش را بالا می زند. تخته پشتش را می سپارد به باران. یادم نیست کجا نوشته بود. هرچه بود چند باری امتحانش کرده ام. اولش سخت است. اما اگر بختت گفته باشد و باد نیاید و لرز نیفتد توی تنت، سرمستی غریبی بهت هدیه می دهد. از سی برنج می گذرم و سربالایی کمپ کرسنت را با احتیاط بالا می روم. باران را متوقف می کنم. دلم می خواهد ببینم درخت های کمپ هنوز همان جور مانده اند؟ همان جور دردمند و زخمی و سوخته؟ همان جور بی ثمر و بلند بالا؟ رو به روی باغی که روز عروسی مان داخلش رفتیم و فیلم گرفتیم می ایستم. تو را به یاد می آورم. نو نوار و معطر. سه تیغ کرده و کراوات زده. خندان و شق و رق. چهارشانه و پر شور. آن روز هم نم نم بارانی آمده بود و قطع شده بود. یادت هست وسط حلقه ی هم دانشکده ای هایت می رقصیدی و شاباش می دادی و می گرفتی؟ یادت هست همین جا گفتی دیگر نگران هیچ چیز نباشم؟ پس چرا نگران بودم؟ چرا یک عمر است نگران هستم؟

      خانه های شرکت نفت با شیروانی های آبی که قبلا نارنجی بودند با آن چمن ها و شمشادها و تاب های دونفره شان همیشه خانه ی مورد علاقه من بوده اند. گیریم پنجره های کوچکی دارند و قدیمی اند. گیریم سوسک داشته باشند. خانه ی رویایی من از بچگی این خانه ها هستند. شاید چون توی مسجدسلیمان خشک و سوخته همیشه شمشادهای این خانه ها جلب نظر می کرد. خنکی شان دلچسب بود. شاید چون از بچگی چشمم دنبال این تاب های سفید بزرگ بود. نمی دانم. از کمپ می گذرم. سیگاری روشن می کنم . چیزی وسوسه ام می کند. چیزی که دلم را آشوب می کند. کمی این پا و آن پا می کنم. کنار ایستگاه اتوبوس می ایستم و به سیگارم پک می زنم. وسوسه ام را سبک سنگین می کنم. به خودم می گویم یک بار توی عمرت جرات کن. بیشتر از وقتی که دست سعید را توی خیابان چسبیدی و خواستی با او بمانی. بیشتر از وقتی که سپیده را غسل دادی. بیشتر. همین یکبار.

      سوار دوچرخه می شوم. برگشته ام سر خانه ی اول. بالای همان سراشیبی ملایم طولانی. سیگار را زیر پا له می کنم و رکاب می زنم. هی رکاب می زنم. تندتر... تصاویر اطراف را دیگر اکسپرسیونیستی می بینم. مجموعه ای از رنگ و خط که روی هم کشیده می شوند. شبحی از آن چه باید باشند. حالا وسط سرازیری ام. جرات می کنم. دست هایم را از فرمان جدا می کنم. دلم هری می ریزد.رکاب می زنم. سعی می کنم تعادلم را حفظ کنم. یادم نبود بگویم بار اول است که سوار دوچرخه شده ام. برای همین دوست داشتم می بودی و می دیدی. جرات می کنم. چشم هایم را می بندم. دست هایم را صلیب می کنم و رکاب می زنم. باد توی موهایم چنگ می زند. گونه هایم را سیلی می زند. توی سیاهی محض سپیده را می بینم. مادر را در حالی که موهای پدر را کوتاه می کند. تو را می بینم که وسط حلقه ی رقص ایستاده ای. نگران و آشفته. رکاب می زنم. نفس نفس می زنم. جیغ می زنم. رکاب می زنم و حجم عظیمی از تیرگی مرا می بلعد.

     ساعت دو بامداد است. عرق کرده ام . قلبم یکی در میان می زند. به آشپزخانه می روم و تا صبح روی صندلی کهنه ی ناهار خوری منتظر یک اتفاق می نشینم.

پی نوشت: تکه ای از رمانی که در حال نوشتن آنم 

اگــــــنس سیــسیــلیا |12:5 |شنبه دهم دی 1390

درآمدی بر این نوشتار برای برخی دوستان که شاید به علت نارسایی قلم بنده، ابهام برایشان حاصل گردد:
در این داستانک ما سه نگاه متفاوت به امور روزمره ی کافه خواهیم داشت: نگاه اول (بنداول) شرح حالی بسیار کلی و معمولی ازکافه چی است که چگونه روزرا آغاز میکند، چه میپوشد و چگونه است اما درپایان همین بند شاهد پدیده های مختصری هستیم که احتمال غیر عادی بودن وقایع بعدی رابه ما گوشزد میکند. درنگاه (بند) دوم راوی یکی از مشتریان کافه است که از سبک تخیلی و اغراق آمیز او به نظر میرسد دیوانه وار شیفته ی کافه چی است و تخیلات عاشقانه اش او را وانمیگذارند. نگاه (بند) سوم در حقیقت ترکیبی از دو سبک روایی قبلی است که در عین حال که کمی واقعگراست و با این رئال بودنش به پوچی اغراقهای عاشقانه و فتیش های بیمارگونه ی مرد در بنددوم طعنه میزند، خود نیز ناگهان گرفتار اغراقهای قدرتمند مرد میشود و بین واقع گرایی و تخیلات راوی قبلی بلاتکلیف میماند و درنهایت ما را به انتهای بنداول بازمیگرداند.


ادامه مطلب
سیــــد نارگیــل نارگیـلیــان |9:21 |سه شنبه بیست و نهم آذر 1390

پری  دریایی بودن یک جورهایی خیلی سخت است.

تو نه ماهی هستی نه آدم

نیمه آدم نیمه ماهی هستی

با آن زیبایی افسانه ایت

دوست تمام ماهیگیر ها و عشق انواع ماهی ها از کوسه های آدم خوار تا دلقک ماهی ها هستی

اما هیچ کس دیگر را مثل خودت نمی شناسی

بقیه با آن همه دوست داشتن شان از جنس تو نیستند

با آن ها که هستی خوشحالی ولی بیگانه ای دست آخر

جنست فرق دارد

البته خیلی ها هم دوستت ندارند

مدام در پی شکارت هستند

بعضی از آن کوسه های عاشق نام برده هم بعد از ضدحال خوردن دنبال انتقام هستند

اصلا این کوسه ها از اول هم نزاکت نداشتند

هیچ وقت یاد نگرفته اند با یک پری دریایی چگونه باید رفتار کرد

حتی در فیلم ها و کتاب ها هم اصلا دیگر نیستی

.

.

.

چند وقتی است که به شدت حس در حال انقراض بودن دارم

حس میکنم دیگر کسی مثل من نیست

حداقل تا هزاران کیلومتر آن طرف تر

می ترسم منقرض شوم خیلی قبل از آن که بمیرم

از حالا دلم برای خودم تنگ شده است

این که من چرا یک گونه ی نایاب هستم و چگونه در حال انقراضم مهم نیست

مهم این است که بدون یک گونه ی نادر یک چیزی یک جایی یک زمانی کم است

خیلی هم کم است

یک جایی تو قصه ها و واقعیت ها جای من خالی است

البته همین حالا هم خیلی جای من خالی است

من جای خالی یکی مثل خودم را توی چشم های خیلی ها دیده ام

توی چشم های خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی ها

از این که مجبور به منقرض شدن هستم شرمنده ام

و از تمام کسانی که منجر به انقراض پری های دریایی شدند متنفرم!!!!

.

.

.

چرا تمام آب نبات های من تمام شد آخر؟؟؟

اگــــــنس سیــسیــلیا |19:41 |دوشنبه هفتم آذر 1390

سوسوي چراغهاي كوچك !

شايد من كه همين حالا دلتنگ خوابهاي نديده ي توام، ديوانه اي به طعم آفتاب باشم كه نمي داند فرق رؤيا با لبخند در چيست.شايد من كه حتي به گامهاي تو  براين سنگفرشهاي روسپي انديشيده ام،از نگاه ساده ي يك سيب بترسم و به انگشتانت پناه بياورم.شايد من كه در نفس هاي كوچه هاي ساكت شهرم، پي  صداي تو گشته ام،خود،نام تو بوده ام و بي آنكه بدانم ،سالها بر لبانت مكرر شده ام.

باور كن از واگويه ي اينكه چند پنجره براي تو خريده ام،ناتوانم.« انسان هميشه در پي گفتن چيزي ست كه هرگز به زبان نمي آيد» تو كه خوب مي داني !

اگــــــنس سیــسیــلیا |15:18 |یکشنبه بیست و دوم آبان 1390

کافه را که ساخت، داد تمام دیوارها را از زمین به ارتفاع 173 سانتی متر ( هم قد خودش) آینه قدی گذاشتند.

آنها را ساخت که خودش را در آنها ببیند اما نه همه ی خودش را.

می خواست پاهای بلند و کشیده اش را ببیند توی آن دامن تنگ سیاه که تند و سریع لا به لای میزهای کافه می چرخند و

 سفارش می گیرند گویی که در حال رقصند

انگشت های کشیده اش را ببیند که با عشوه فنجان و لیوان ها را بر می دارد و می گذارد.

و بازوان لخت و عور توی آن تاپ سیاه تنگ

و گردن بلند باریک

و لب هایش .. لب هایش ... لب هایش

اما از چشم هایش گریزان بود

چشم هایش او را لو می دادند.

به او سرکوفت می زدند.

برای گرفتن امید نداشته اش به او چنگ می زدند.

می گفتند که خودت می دانی این کافه و مشتری هایش بهانه هستند

تو درون خودت حل شده ای. تو دیگر نیستی

از چشم های زیبایش متفر بود پس کفش های مشکی پاشنه 7 سانتی اش را می پوشید

و بین میزها می چرخید

و دیگر تنها تا لبخندش پیدا بود در آینه ها

و طره های موی پریشان روی شانه افتاده اش.

وقتی نگاه شیفته ی مشتریان را دنبال خویش می دید.

چشم می دوخت به لبخند مشتاق درون آینه

چشم های سیاه و سرد و خالی اش نبودند که بگویند تو نمی خواهی عاشق بشوی هرگز

تو سیاهی مثل ما و حتی بیشتر، تو یک باتلاق سیاه و کشداری

و او بازی می داد مشتری ها را

آنها را لای در کافه می گذاشت و یا با روش های دیگر در باتلاق درونش ذره ذره غرقشان میکرد

و دیگر چشم هایش آنجا نبودند که کسی را ازغرق شدن نجات دهند

تنها لب هایش بودند مشتاق و سرسخت و قرمز

که او را برای غرق هر کسی که می شناخت تشویق می کردند.

دیگر خودش نبود تنها لب هایش بودند که دل می بردند و غرق می کردند.

 

 

پ.ن: ورود یک نویسنده جدید (این جلسه رسمیست) را به مجمع نویسندگان کافه ۱۹۱۶ از طرف خودم و نارگیل تبریک می گویم

اگــــــنس سیــسیــلیا |21:22 |شنبه چهاردهم آبان 1390

 

ادامه ای برمطلب "آخرین مشتری" از اگنس سیسیلیا مندرج در همین وبلاگ ...


ادامه مطلب
سیــــد نارگیــل نارگیـلیــان |16:16 |شنبه هفتم آبان 1390

 

-روسری شالی مشکی-طوسی

یک طرفش را این ور انداخته ، یک طرفش را آن ور

-صورتی تکیده،روشن ، چشمانی قهوه ای و درشت ،دماغی لاغر و کشیده

-مانتوی خاکستری با دکمه های بزرگ و مثلثی و سورمه ای

-کیفی پارچه ای - سنتی -جاجیمی

-شلوار:جینی آبی ورنگ و و رفته

-کفشهای سورمه ای - سفید و اسپورت با عروسک های کوچک بافته شده روی کفش

پای راست کمی متمایل به درون

-جورابی بنفش

-در خیابان راه می رود و با خودش حرف می زند و به این طرف آن طرف نگاه می کند

به چشم دیوانه به او می نگرنند ...

شاید شب که خانه آمد لباس هایش را درآورد در اتاقش روی زمین می نشیند

و باز با خودش حرف می زند.

 

 

اگر یافتید...۲۲ ساله

ورژن دختر شده ی من!

 

نهفــــــت |14:39 |یکشنبه یکم آبان 1390

Design By: KHanOomi